من فقط به ۲ ماه آینده فکر می کنم و دیگر هیچ ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:44 توسط نازنین
خوبه که آدما از هر چیزی که می ترسن به سرشون میاد ... بعضی چیزا باور کردنی نیست برام اما خوب به قول غریبه واقعیت زندگیه و باید باهاش کنار اومد ...
اگر می شد از دل آدما باخبر شد شاید خیلی چیزا آسون تر می شد و شاید سخت تر ...
...
پای تلفن هق هق امونم رو بریده بود ...
...
می دونم که تصمیمت رو گرفتی و می خوای که پاش وایسی ...
...
بعد از سالها صدای کسی رو شنیدم که فقط خاطراتش مونده بود برام ...
...
حس دلتنگی برای صدایی که منتظر شنیدنشم و شاید تا ته دنیا ادامه داشته باشه ...
...
آخرش یه روزی هجرت در خونه ات رو می کوبه
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:39 توسط نازنین |
امروز از صبح باهام بودی ... فکر می کنی چند بار چشمام پر از اشک شد و سعی کردم چشمام رو طوری پاک کنم که کسی متوجه نشه ... وقتی دقیقه به دقیقه می خوندم و نگاه می کردم گلوم از بغضی که توش گیر کرده بود تیر می کشید ... برای فرار از تو خواستم برم جایی که نباشی ... اما بودی ...
از اولین باری که باهات حرف زدم پشت تلفن ... یادته روز تولدت بود و من چند هفته قبل شماره تلفنت رو ازت می خواستم بگیرم اما مطمئن نبودم که تو چی فکر می کنی و آخر دلم رو زدم به دریا و شماره ات رو ازت خواستم و دلم نمی خواست بفهمی که برای چی می خوام که سوپرایزت کنم ... یادته وقتی بهت زنگ زدم خودت گوشی رو برداشتی؟؟ گفتم تولدت مبارک بعد تو گفتی با تعجب نازنین تویی ؟؟؟ از هیجان می لرزیدم و تو هم صدات پر از شوق بود ...
اولین باری که هم دیگه رو دیدیم یادته؟؟ همون پارک خاطراتمون ... و شاید آخرین بار هم به همون جا خطم شد ...
و ۳ سال دوری٬ دلتنگی٬ حسرت یه بغل٬ یه نگاه٬ یه شونه ...
امشب شاید آخرین لحظه های بی خاطرهء سال های با تو بودن باشه ... شاید نگاهی به قشنگترین لحظه های زندگیم و شاید هم سخترین ها ... امشب برای کسی از تو گفتم که شاید روزی همیجا بود ... و گذشت هم اون٬ هم من و هم تو ...
... خداحافط مهربونم ...
ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:34 توسط نازنین
چشمانم رو می بندم و به خواب می روم ... خوابی عمیق که به آرامش می رسانم ...
...
من را بسوزانید ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:21 توسط نازنین |
از عشق و عاشقی و گفتن دوستت دارم ها متنفرم ...
عاشقی که سال ها عاشقی کرد و آخرش ...
...
یه روز فکر می کردم شیرین و فرهاد و خسرو و شیرین فقط توی داستان ها نیستن ... یه روز افسانه ای ساختیم با دست های خودمون ... امروز به دروغ بودن داستان ها و افسانهء چند ساله فکر می کنم و از جوانی دل می کنم ...
جوانی پر از دروغ است و خیال ...
هه !!![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:18 توسط نازنین |
سخترین کار دنیا اینه که ببینی چیزی رو که همیشه ازش وحشت داشتی و تا ته وجودت رو می لرزوند حتی فکر کردن بهش ...
...
این لحظه ها خیلی سختن ... و من تنهاتر از همیشه ام ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:12 توسط نازنین
گلویم تیر می کشد ..
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:9 توسط نازنین |
بهت می گم دارم می رم ...
نگاهت رو خیره به نقطه ای دور می کنی و به آرامی می گی به سلامت ...
...
در دلم آرزو می کردم که دست هایم رو بگیری و ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:8 توسط نازنین
از چشمانم غم می بارد امروز و همه روز ...
من با چشمای خیسم بدرقه ات کرده ام و ته دلم خالیست ...
...
من در چلهء تابستان می لرزم ...
سردمه !!!
می فهمی؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:3 توسط نازنین |
بهترین و عزیزترین دوستم بودی روزی ...
امروز بغض و چند قطره اشک با نگاهی خسته ...
...
غریبه !!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:1 توسط نازنین