وقتی دور و برش می پلکی دلم می خواد دستم بهت می رسید و تا می خوردی می زدمت داغونت می کردم ولی از اون طرفم می گم خوب به من چه؟؟؟
واقعا به من چه؟؟؟؟
...
اما خوب یه حسیه دیگه .. کاریش نمی تونم بکنم ... یه حس پر از خشم و تنفر نسبت به کسی که واقعا دلم می خواد سر به تنش نباشه ... یعنی الان من حس تو رو درک می کنم و می فهمم.. تا به حال از هیچ کسی اینقدر بدم نیومده بود و متنفر نبودم ...
...
خوبه چند وقتیه پیدات نیست ... بالاخره جواب داد ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:7 توسط نازنین |
نمی دونم چرا وقتی بچگی هات رو تصور کردم دلم برات ضعف رفت ... یادمه مامانت که برام تعریف می کرد٬ دلم می خواست بودم و یه عالمه بغلت می کردم و می بوسیدمت ...
...
دیشب٬ امروز حال خوشی نداشتم ...
چشمام پف کرده و صدام گرفته ...
...
دلم برات ضعف می ره ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:11 توسط نازنین
دلتنگی هام رو به رخم نکش
من که می دونم تا آخرش من تنهام
..
مبارکت باشه عزیزم ... حالم خوب بشه بهت زنگ می زنم ... امیدوارم در کنار هم خوشبخت باشین همیشه ...
دو تا از بهترین دوستام در مدت یک هفته٬ یکشون عروسی کرد و دیگری نامزد ... شاید طلسم ما چهارتا شکست ... من منتظر سومیش هستم
البته می دونم سومیش من نیستم ...
خوشحالم برای دوستام ... هر جفتشون سختی های عشق و عاشقی رو کشیدند و تحمل کردن و خدا رو شکر با کسایی ازدواج کردن که لیاقت و ارزششون رو دارن ... امیدوارم همیشه شاد باشین ...
..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:42 توسط نازنین |
برای شکستن این تن خسته اشاره ای هم کافی است ...
...
دلم برات تنگ شده نه مثه یه دوست خوب٬ مثه کسی که همیشه دوستت داره و داره ... کاش همین الان بودی .. فقط بودی .. دلم آروم می گرفت حتما ... مسخره نیست؟؟ بعد از این همه سال٬ این همه روز٬ هنوزم دلتنگی هام بی تابم می کنه!! هنوزم وقتی می بینمت بغض می کنم و آرزو می کنم کاش همه چی مثه قبل بود ...
نه اینکه بخوام حسودی کنم٬ فقط اینکه کاش ما هم یه همچین لحظه هایی رو تجربه می کردیم ... همون ماسوله .. همون جا رو دوست دارم ...
...
وقتی دو تا خط موازی شدی٬ می دونم که دیگه هیچ امیدی نیست ..
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:58 توسط نازنین
بعد از این یه هفته به این نتیجه رسیدم اگر بمیری هم کسی نیست که سراغی ازت بگیره ... آدما وقتی به یادت می افتن که شاید بتونی کاری انجام بدی ...
دلم گرفته .. از اینکه ...
چی بگم؟ چیزی نگم بهتره ...
بعضی وقتا بغض می خواد خفه ام بکنه .. الان از همون وقت هاست ...
..
خیلی وقته که می دونم بودن و نبودنم هیچ فرقی نمی کنه .. ولی همش به خودم امید واهی می دادم تا دلم خوش باش ...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:35 توسط نازنین
روزها تند تند می گذرد ..
من بی تو و تو ... تو !! چه فرقی می کند دیگر؟؟ وقتی هستی٬ هستی انگار و وقتی نیستی .. خالی بودن هم حسی است برای خودش ... فوتم می کنی .. خاموش می شوم مثل شمعی که انگار هیچ وقتی روشنایی به خود ندیده .. و تو خیالت این بار راحت است که بهترین تصمیم زندگی ات را گرفته ای ... روزها تند تند می گذرد .. من هستم .. من نیستم .. تو رفته ای انگار ... یادم می آید .. "تصمیمم حرف نداشت" و بغض می کنم شاید .. چشمانم را نمی بینی ... روزها تند تند می گذرد .. من به رفتنت خو گرفته ام .. همه جا پر شده از دیوار .. دیوارهای خاکستری .. و سکوت .... نگاهم خاموش شده و رفیق قدیمی هم خوابیده ... زندگی مرده درون این دیوارها ... همه جا را خاکستر این حس سوزانده ... روزها تند تند می گذرد .. تو هنوزم اونجا خوابیده ای و من هنوز به این دیوارها خو نگرفته ام ...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:18 توسط نازنین |
تا سه نشه بازی نشه ...
از صبح ۲ بار بهت زنگ زدم٬ هر دو بار مامانت گفت که نیستی .. دلم می خواست صبح زود صدات رو می شنیدم و یه عالمه سوپرایزت می کردم ... اما می دونم امروز سرت خیلی شلوغ بود ... خیلی دوست داشتم یه جورایی معجزه می شد و یه امروز و می تونستم کنارت باشم ... خیلی ساله که می شناسمت از اول راهنمایی بگیر تا حالا که خیلی سال شده ... تو همیشه انرژی مثبت من بودی و رفیق بچگی ها ... یادته تو اتاقت که بودم قرار گذاشتیم برای یه همچین روزی حتما کنار هم باشیم؟؟؟ نشد که باشم چون من همیشه دورم ... اما از صبح فکرم پیش تو بود .. وای چقدر دلم می خواد بدونم توی لباس سفید عروسی چه شکلی شدی ... حتما شکل فرشته ها ... دلم برات تنگ شده دختر ... شاید باید بگم عروس خانوم امروز روز توست .. لذت ببر از تک تک لحظه هاش عزیزم ... مبارکت باشه روز عروسیت
عروسکم برات بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم خوشبخت باشی ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:9 توسط نازنین |
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...
یاد تو که می افتم٬ دلتنگ تو که می شم٬ یاد این جمله می افتم که همیشه زمزمه می کردی هر وقت که دلتنگ می شدی ...
...
دیشب خوابت رو دیدم .. رفتی با کسی بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی ... تو رفتی بدون اینکه بفهمی خاطراتم را دزدیدند و حس تنهایی که همهء وجودم رو گرفت ...
...
چشمانم بغض کرده اند ..............
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:25 توسط نازنین
من را با خودت ببر
به همان جا که پر از عطر توست
من را با خودت ببر
به همان جا که پر از وجود توست و دیگر هیچ
به چشمانت قسم هیچ نمی گویم
جز با نگاهم ..
بوسه بزن بر بی تابی های این دل نا آروم
تا بار دگر پر شوم از وجود تو و دیگر هیچ
..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:5 توسط نازنین |
باز هم هجوم آورده اند
فکرم آروم و قرار ندارد
چشمهایم خیس شده اند انگار
و گلویم مهمانی قدیمی را پذیراست
...
چشمای منتظر به پیچ جاده
با هر صدایی دلم می لرزد انگار
و شاید نگاهم پریشان می شود
نه !!
اینبار هم اشتباه کرده ام
اینبار هم حسی تلخ به سراغم آمده
...
صدایت می کنم
می شنوی شاید
و آهسته می روی
انگار که هیچ وقت نیامده بودی
و سکوت محض ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:44 توسط نازنین |