تبليغاتX
لحظه های بی خاطره

 

I'm watching you go

I'm watching you pass me by

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:2  توسط نازنین 


نه دلتنگ می شوم و

نه از عاشقی می خونم ..

همه چیز کم کم خاکستری می شه ..

بعد از این همه سال بی حس شده ام انگار و این یعنی ... 

همه جا را طعم تلخ سکوت پوشانده ..

محو شده ای انگار .. و این قصه به انتها رسید برای همیشه ..

...

شعمی که روشن کرده بودم حالا خاموش شده !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:1  توسط نازنین 


این نرم کننده ی دست که دارم بوی Orange chocolate می ده ... آدم دلش یه عالمه چاکلت می خواد با بویی که راه می افته ...

...

پارسال این موقعه رسیده بودم ... توی فرودگاه بودم ... هوا کَمَکی سرد بود ... اما بوی تهران رو می داد ... حالا تا من دوباره کی بیام اونوری؟؟؟

توی این چند سال فکر می کردم ایران رو به خاطر این دوست دارم که تو اونجایی .. اما حالا می دونم ایران رو دوست دارم چون چون .... یه عالمه دلیل برای اینکه بخوام اونجا باشم ...

...

ترس من از خنده های

تلخ و بی روح لب توست

...

می گم چرا از صبح تا حالا چند باری اومده تو فکرم؟؟؟ هه هه  شیطونی موقوف

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:27  توسط نازنین  | 


خیلی دیر شده دیگه ... دیرتر از اون چیزی که فکر می کنی ... می دونم که تو هم این رو نمی خوای .. می دونم ...

...

ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم

...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:36  توسط نازنین  | 


 

تبليغات X